دلم گرفته   

دلم خیلی گرفته. دوست دارم روی همین نیمکتی که عکسشو این کنار گذاشتم بشینم و یواش یواش گریه کنم نه که گریه...دلم می خواد اشک هام بیاد ولی قطع نشه. خوبی عکس اینه که حرکت نمی کنه. سر و صدا نداره. متوقفه.....دلم می خواد با همین کیفیت بشینم اونجا..توی سکوت, تنهایی, توقف. وقتی وبلاگ های سفید و روشن و پر ابر بقیه رو می بینم از وبلاگ خودم خوشم میاد که اینهمه تیرست و سنگینه, مثل خودم می مونه, مثل دلم می مونه. بعضی وقت ها تا آخر شب همین جوری بیدار می شینم پای ور رفتن به اینترنت و گشت زدن و یک وقت هایی مثل الان هوای وبلاگ نویسی می زنه به سرم. بعضی وقتها هم شعر که می بینم دلم هوس نوشتن می کنه. توی این پراکندگی و نداشتن کتاب شعر که جز اینترنت دسترسی وجود نداره وقتی چند بیت شعر روی مونیتور می خونم دلم بدجوری هوس می کنه که بریزه بیرون...حیف که زبان قشنگی ندارم برای نوشتن و جز روزمرگی چیزی ازش در نمی یاد. شاید برای همینه دلم می خواد توی تنهایی با نوار های که میذارم بلند بلند آواز بخونم و کو اون تنهایی که توش هر چه قدر می خوای داد بزنی و کسی نشنوه؟

آه...         

سهم من اینست

سهم من اینست 

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :

" دستهایت را

 دوست می دارم "                                                        

لینک
یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٧ - فاطمه

   mess   

امتحان ها تموم شد! بنده خوشحالم چون کلاس ها هم فردا شروع می شه و من از همین الان دارم مطالب ترم جدید رو ورق می زنم. یک کتاب از جورج اورول خواندم به اسم ١٩٨۴, جالب بود. کلا کتاب به زبان اوریجینال خواندن کیف دارد و من یواش یواش دارم این کیف رو مزه مزه می کنم.

چند هفته پیش چیزی در هند دیدم که به نظرم خیلی جالب رسید. در اینجا خانواده هایی هستند که بیشتر از مصرف روزانه خود غذا می پزند و غذای اظافی را به قیمت بسیار ارزان می فروشند. در نتیجه مردم و اکثرا دانشجو ها که به دنبال غذای ارزان و سالم هستند به این خانه ها می روند. غذا در محل همان خانه ها سرو می شود که به آن mess می گویند. در مسی که من دیدم حدود ده نفر پسر دور هم روی زمین نشسته بودند و مشغول خوردن در ظرف های سلف سرویسی بودند. بعدا فهمیدم که اتاق دختر ها جداست!

لینک
یکشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٧ - فاطمه

   دیوار شیشه ای   

زن هندی ساری ژنده ای پوشیده و کیسه ای روی شانه اش انداخته. یک پسر بچه سه ساله نیمه لخت به دنبالش می دود, با پاهای برهنه. زن خودش هم با برهنه است و بچه کوچکتری را بغل زده.

من پشت دیوار شیشه ای کافی شاپ, کتاب به دست, منتظر علی نشسته ام و به زن که یواش یواش می آید و کنار دیوار می نشیند روی زمین, نگاه می کنم.

زن کیسه را روی زمین می گذارد. بچه ها دور و برش می پلکند. بچه کوچکتر به سختی تاتی تاتی می کند, با آشغال ها بازی می کند و خودش را به خاک و خل می مالد. بچه بزرگتر او را هل می دهد و به گریه می افتد. مادر بغلش می زند و همانجا سینه اش را باز می کند و در دهان بچه می گزارد. کمی بعد دوباره بلند می شود. همانطور بچه به بغل و راه می افتد. دیگری به دنبالشان می دود....

دوباره به کتابی که می خواندم نگاه می کنم اما سطر را پیدا نمی کنم. حواسم جمع نمی شود. کاغذ بر می دارم و اینها را می نویسم.

 

لینک
یکشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٧ - فاطمه

   دیوالی در هند   

چند روزی اینجا(هند) به خاطر دیوالی تعطیل بود. دیوالی جشن هر ساله هندی هاست که ۶ روز طول می کشد و شاید بتوان گفت شبیه به نوروز ماست. همه خانه و منزل خود را تمیز می کنند, لباس نو می خرند,دید و بازدید می روند و به هم عیدی می دهند. هر روز از این ۶ روز عنوان متفاوتی دارد.

روز اول روز عبادت گاو است که در آن گاوی را می آرایند و آن را در خیابان می چرخانند و تکریمش می کنند.

روز دوم روزفرخنده ای برای خرید و سایل و طلا به شمار می رود.

روز سوم روز پیروزی نور بر بدی و تاریکی است(که روز اصلی در جنوب هند به شمار می رود)هندو ها صبح بسیار زود ساعت ٢ بیدار می شوند حمام می گیرند و لباس نو می پوشند و در گوشه کنار شمع و چراغ روشن می کنند. این روز شادی و دید و بازدید نیز هست.

روز چهارم (روز اصلی در شمال هند) روز عبادت لاکشیمی خدای ثروت و گانیش خدای شروع فرخنده(مبارک) است.

روز پنجم روز پیروزی کریشنا(خدای هندو) بر ایندیرا است. این روز زن و شوهر ها هم هست و شوهر به زن خود عیدی می دهد.

روز ششم روز پیوند خواهر و برادر هاست. خانواده ها در این روز دور هم جمع می شوند و خواهر و برادر ها علاقه و محبت خود را به هم ابراز می کنند.

در تمام این دوره ۶ روزه آتش بازی و جشن و شادی در همه جا وجود دارد. امسال ما منزل یک دوست هندی دعوت شدیم و جای شما خالی هم کادو گرفتیم و هم اتش بازی کردیم که خیلی خوش گذشت.

جالب اینکه آتش بازی اینجا اصلا خطرناک نیست چون ترقه نیست و بیشتر انواع فشفشه است و سر و صدا....

لینک
جمعه ۱٠ آبان ،۱۳۸٧ - فاطمه

   امشب   

وب گردی می کردم و وبلاگ های زیادی را دیدم که چه پست های طولانی ای از سوژه های سادی زندگی روزمره شان نوشته اند. یک زمانی خیلی به دنبال نوشتن بودم اما الان دریغ که حتی یک پاراگراف هم کار خیلی سختی شده...تمرین می طلبد نوشتن,‌کاری که من نمی کنم!

امشب خیلی غمگینم. واقعیات این زندگی بی رحم بعضی وقت ها قایم می شوند ومن به خودم امیواری می دهم که حتما نیستند...اما هر از گاهی خودی نشان می دهند و هر بار غمگین تر از پیش, دهشتناک تر...

احساس ناتوانی زیادی می کنم. احساس به سنگ خوردن تلاش های محدود و کوچکم و هر بار بلند شدن خیلی سخت تر از دفعه پیش می شود. امشب ناتوانم از نوشتن احساسم و هی سینه ام را چنگ می زند که بیاید بیرون و گاهی به فریاد می ماند که نگه داشتنش خیلی سخت است اما بیرون دادنش از آن هم سخت تر.

پی نوشت: در شهرستان خلخال یک مدرسه وجود دارد که همین چند وقت پیش صد ساله شد(از دانشگاه تهران هم قدیمی تر) و خیلی آدم های جالبی تربیت کرده.

پی نوشت دو: امشب فیلم body of lies را در سینما دیدیم و همین طور هم بازی گلشیفته فراهانی که به نظر من خیلی هم باحال نبود!

لینک
جمعه ۳ آبان ،۱۳۸٧ - فاطمه

   دلتنگی   

از نیمه شب گذشته و من بیدارم. خوابم نمی برد همیشه همین طور بوده وقتی هیجان دارم خوابم نمی برد. مدت ها بود با علی در حال برنامه ریزی بودیم برای رفتن به ایران و وقتی خبر رفتن عمو اینها به ایران را شنیدیم ذوقمان بیشتر شد. در حال تلاش برای جفت و جور کردن تاریخ ها بودیم و حتی می خواستیم بلیط هم رزرو کنیم.....امروز که کالج رفتم با خبر شدم برنامه امتحان ها را عوض کردند و هیچ جوره نمی شود رفت سفر.

عمو اینها امروز رفتند ایران و وقتی زنگ زدم به مامان اینها خبر نیامدنمان را بدهم داشتند می رفتند فرودگاه استقبالشان....دل من همه در ایران است و دایم می خواهم بدانم الان همه کجا جمع شده اند؟ خیلی دلتنگم.

پی نوشت: پست آخر سیما باعث شد بنویسم...

 

 

لینک
چهارشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٧ - فاطمه

   ملت بی اخلاق   

این روزها در میل باکسم چیز خیلی غمگینی می بینم. هر بار که ای میل هایم را چک می کنم یکی یا دو تا از این ای میل هایی دارم که تبلیغ جاسوسی می کنند و تیتر مثلا جذابشان این است: واییییی به حرف های خصوصی بقیه گوش بدید!!! با لحنی سرشار از ذوق فضولی و بی اخلاقی را ترویج می کنند...

یادم می آید ایران, سر یکی از کلاس ها صحبت پخش شدن فیلمی از یک هنرپیشه تلوزیون شد و بلافاصله دانشجو ها موبایلشان را در آودند که ما فیلم را داریم استاد اگر می خواهید ببینید و استاد رد کرد...بعدها سر یک کلاس دیگر استادمان گله می کرد از این همه بی اخلاقی که حتی اگر فیلم پخش شده چه جامعه ای داریم که مردم همه مشتاق دیدن مساله خصوصی دیگری اند و آنرا ترویج می کنند. مردم مغرور ایران که اینجا می توان ملیتشان را از طرز راه رفتنشان که به خرامیدن می ماند تشخیص داد از بی اخلاقی برای خود سرگرمی می سازند.

 

  

لینک
شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧ - فاطمه

       

سردرگمم. گیج....این چه کاری بود من کردم آخه؟!

حوصله درست و جفت و جور کردن گند کاری هامو ندارم. یعنی خب بعضی چیزهارو هیچ وقت نمی شه درست کرد!

هوا خیلی سرد شده. خیلی بیشتر از طاقت من. تاب این همه هوای ابری ندارم. هوای ابری پر از بغض. پر از تنهایی. پر از سنگینی. پر از حس های تا خوشایند....یا درون من که اینهمه آشفته است درونش را به بیرون تسری می دهد؟

 به هیچ چیز امیدی ندارم.

لینک
دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ - فاطمه

       

به روز كنم؟ گريه كه نوشتني نيست! اشكو بايد ديد.

چيزي براي نوشتن ندارم. دردهاي من مال خودم هستند. خنده دار نيست؟ هنوز هم دردهاي من مال خودم هستند. مال خودم تنهايي.

دعا مي كنم اين پروژه لعنتي زود زود تمام شود خسته ام از اين فشار كاري وحشتناك دلم سبكي مي خواهد و خواب بي استرس و تنهايي بدون خيال. سابق تنهايي ام به لذت بردن از لحظاتم مي گذشت اما الان تا يكمي وقت تنهايي پيدا مي كنم يا بايد پروژه را به جايي برسانم يا دائم نگراني انجام نشدنش را دارم.

دانشكده و نبود مامان و كارهاي پروژه و خانه و همه روي اعصابم خط مي كشند. دلم مسافرت مي خواهد دوري از اين و فضا و اينهمه مشغله .... كاش مامان بود ۴ تايي فرار مي كرديم و من عقب ماشين روي پاي فضه دراز مي كشيدم و خوابم مي برد و وقتي جاده خلوت بود توي هواي خيس پاييز سرم رو از پنجره مي كردم تا باد سرد لاي موهام بپيچد و يخ كنم.

بازم پاييز شده. ديروز اولين بارون پاييز ،فصل من، تهران رو خيس كرد از لحظه لحظه زير بارون راه رفتنم لذت بردم. واي كه توي ماشين بودن وسط جاده تو همچين هوايي چه حالي داره و من چه خاطرات خوشي ازش دارم و چه قدر دلتنگم...واي كه چه قدر دلتنگم..... 

لینک
دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦ - فاطمه

       

در پی درخواست های مکرر هموطنان خارج و داخل کشور بالاخره تصمیم به نوشتن گرفتم. گرچه چیزی به ذهنم نمی رسد. نوشتن باید دلی باشد . دل من فعلا فقط یک چیز می خواهد و آن یک چیز صد البته که نوشتن نیست.

سرخ و سیاه استاندال می خوانم که یکی از ده رمان برتر دنیاست. برادران کارامازوف را به تازگی تمام کرده ام. یاد شب بیداری هام به خیر که تا صبح کتاب را تمام می کردم. الان دیگر فرصت اینجور کارها نیست.

کلاس ها شروع شده و من همه کلاس های صبح را خواب می مانم. امروز عصر هم کلاس دارم و دکتر هم باید بروم. چه زندگی شده....بچه که بودم همیشه فکر می کردم آدم بزرگ ها خیلی مهم هستند که وقت ندارندو حوصله بچه ندارند و حرف های یواشکی می زنند و دائم عاشق بزرگ شدن. نمی خواهم گلگی کنم که نه بزرگ شدن را دوست ندارم نه اصلا برعکس. حالا فهمیدم آدم بزرگ ها اصلا مهم نیستند و خیلی هم بی اهمیت هستند اما اصلا دلسرد نیستم. خوشحالم که زندگی ام معنا دارد و مثل خیلی ها پوچ نیست. خوشحالم که آدم های خوبی دور و برم هستند. خوشحالم که اتفاق های خوب برایم افتاده و خلاصه خیلی خوشحالم.

قهرمان کتاب استاندال خیلی بد بین است و دائم در حال نقش بازی کردن. هیچ جا شخصیت واقعی خودش را بروز نمی دهد. همه آدم ها کم و بیش همینطورند. من هم مثل همه. اما نمی فهمم کدام شخصیت واقعی منست؟ همان که به دیگران نشان می دهم و همه آن را می بینند یا شخصیت درونیم؟

این خیلی برام سوال شده که کدام یک واقعی است؟ این سوال در زمان آدم بزرگی به سراغ آدم می آید. بچه ها خیلی ساده تر از آن هستند که درونشان را پنهان کنند. خود من به آبروریز شهرت داشتم! چون همیشه هر چیزی که در دلم بود می گفتم بدون زیر و بالا کردن موضوع. یک خود داشتم نه اینکه به درون و بیرون تقسیم شوم.

پی نوشت: پست بی سرو تهی است اما برای یک شروع دوباره وبلاگ نویسی خیلی بد هم نیست.

پی نوشت پی نوشت: من در حال متاهل شدنم. برایم آروزی خوشبختی کنید.

لینک
سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦ - فاطمه